عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم كلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم خاك تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي
برف زمستونت شدم رسوا و حيرونت شدم چكچك ناودونت شدم
اما بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم اشكاي غلتونت شدم عطر گلا بدونت شدم
اما بازم نيومدي
ماه تو ايوونت شدم خراب و و يرونت شدم گل گلستونت شدم
اما بازم نيومدي
كشته مژ گونت شدم حلاك چشمونت شدم رفتمو قربونت شدم
اما بازم نيومدي
رفتمو قربونت شدم ........................
اما بازم نيومدي

قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي ....
از نارفيقي ... از بي وفايي ....
نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا آرومم نمي كنه ..
ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....
اصلا چه فايده داشت
اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد
به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد .....
اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت
نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....
تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بگه ....
تمام باورامو ازم گرفت .... وقتي صفحه هاي
تقويمم رو ورق مي زنم...
وقتي بارون مياد ..
وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ...
وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در می ياد ...
چقدر عذاب اوره
كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از همه مهمتر رفيق باشي ... اما
اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه....
ديگه چي برات مي مونه كه بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ...
برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ....
ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ...
جايي كه آدمهاش معرفت داشته باشن ...
جايي كه قدر همو بدونن ...
ϙ دیروز عصر که مثل همیشه داشتم تو تنهایی خودم با افکار کهنه و قدیمی قدم می زدم با دیدن برگای زردی که زیر پام می شکستن یه جمله جدید به ذهنم رسید:
«واقعاً این دنیا ارزش اینو داره که دل کسی رو بشکنی؟؟؟؟؟؟؟»


این شعرو تقدیم می کنم به کسی که روزی عشقم بود و یادش تمام لحظه هام و حالا تنها خاکستر خاطره هاش برام باقی مونده :
میون خواب و بیداری
تورا می دیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق
که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم
به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد
تو این دنیای بیزاری ؟
نشو عاشق
نباش عاشق
نگو حتی دوسم داری
ولی بی عشق چه خواهی کرد ؟! ......
نباش عاشق .. .. نشو عاشق .. ..
منی که قصّه عشقم و با تو زندگی دیدم
هوای قلبم و با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم ، نترسیدم منی که عاشقت بودم
چرا گفتی که خواب عشقم و رو سادگی دیدم
چرا عاشقترین بودم تورا عاشق نمی دیدم
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم تو را هرگز نمی دیدم
نشو عاشق نباش عاشق
نگو حتی دوسم داری
ولی بی عشق چه خواهی کرد
چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اگه چیزی میدونم همه رو یادم تو دادی
نمی تونم یاد بگیرم جز اینا چیز زیادی
تو برام تجربه بودی تلختر از زهر هلاهل
اما اینو یاد گرفتم که نباشم از تو غافل
اینو از تو یاد گرفتم که بسازم و بسوزم
تو رو با همه بدیهات می پرستمت هنوزم
اینو از تو یاد گرفتم که تو عشق دیوونه باشم
روز بعد با هر چی عشقه غریب و بیگونه باشم
تو یادم دادی که هر کس عاشقم بشه یه روزی
زیر آفتاب جدایی بگم باید بسوزی
اینو از تو یاد گرفتم که بسازم و بسوزم
تو رو با همه بدیهات می پرستمت هنوزم
من اگه چیزی میدونم همه رو یادم تو دادی
نمی تونم یاد بگیرم جز اینا چیز زیادی
تو برام تجربه بودی تلختر از زهر هلاهل
اما اینو یاد گرفتم که نباشم از تو غافل
اینو از تو یاد گرفتم که تک وتنها بمونم
هیچ کسو لایق عشقم دیگه تا ابد ندونم
اگه عشق اومد سراغم پیش پاش زمین نیفتم
نکنم حرفاشو باور بخونم هر چی که گفتم
اینو از تو یاد گرفتم که بسازم و بسوزم
تو رو با همه بدیهات می پرستمت هنوزم هنوزم
اینو از تو یاد گرفتم که بسازم و بسوزم
تو رو با همه بدیهات می پرستمت هنوزم


